مردی که در همه عمر ایران را فریاد زد
به گزارش کنکور هنر، چهل روز از درگذشت اصغر دادبه گذشت؛ در مراسم یادبود چهلمین روز درگذشت این چهره فرهنگی از عشق و دوستی اش به ایران و زبان فارسی گفته شد؛ از این که در همه عمر، ایران و انسان را فریاد زد، دلبسته سعدی و حافظ بود و همه عمر را صرف ادبیات کرد.
به گزارش کنکور هنر به نقل از خبر آنلاین به نقل از ایسنا، آئین یادبود چهلمین روز درگذشت اصغر دادبه، مدیر فقید بخش ادبیات و عضو شورای عالی علمی مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی با عنوان «شیدای میهن» با حضور چهره هایی چون ژاله آموزگار، علی اشرف صادقی، غلامرضا امیرخانی، اکبر ایرانی و... سه شنبه، پانزدهم اردیبهشت در مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی برگزار شد.
علی میرانصاری، معاون ادبیات مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی که دبیری نشست را بر عهده داشت در سخنانی اظهار داشت: به یاد اصغر دادبه که در همه عمر، ایران و انسان را فریاد زد، و با عشق از زبان فارسی سخت گفت؛ از فردوسی، عطار، مولانا و از عشق بزرگش حافظ شیراز. او با منطق ارسطویی از هویت ملی ایران دفاع کرد، دفاعی که جزء جزء آن در ضمیر و نهاد ما باقی است. خدایش بیامرزد که درباره ی او هرچه بگوییم و هرچه بنویسیم، کم گفته ایم و کم نوشته ایم.
او اضافه کرد: به همین خاطر امروز در اربعین آقای دادبه در اینجا گردهم آمده ایم تا در باب مراتب علمی و فضائل حقوق او صحبت نماییم. زمانیکه صحبت از مراتب علمی و ادبی دکتر دادبه پیش می آید نام این مرکز مطرح می شود که آقای دکتر دادبه مهم ترین مقطع علمی و ادبی خودرا در آنجا گذراند. آقای دادبه برای اولین بار در سال ۱۳۷۳ به این مرکز آمد و پس از فوت کتر زرین کوب به عنوان مدیر بخش ادبیات انتخاب|شد و حضور ایشان ۳۱ سال طول کشید.
کاظم موسوی بجنوردی، رئیس مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی بر طبق متنی مکتوب که در بزرگداشت اصغر دادبه خواند، اظهار داشت: «دریغ و درد لایتناهی که فرهنگ ایران یکی از فرزندان شایسته ی خودرا از دست داد. آن چه پیوسته بر این اندوه و غم بزرگ می افزاید این که فقدان او با حوادث ناگوار و جنگ تحمیلی بر میهن عزیز مقارن شد. امید است که در آینده شاگردان و دلبستگان محضر علمی استاد در شناساندن او حداکثر کوشش را به کار برند؛ چونکه نام دادبه با فرهنگ ایران و زبان فارسی چنان پیوندی دارد که یاد او در حقیقت تجدید خاطره ی عظمت فرهنگ و تمدن ما در قرون و اعصار متمادی است.
دکتر دادبه شیفته ی ادب فارسی بود و به شخصیت های ممتاز عرصه ی اندیشه و ادب ایران بخصوص حافظ و سعدی دلبستگی تمام داشت و طی مدتی، بیشتر از نیم قرن کوشیده بود صلاحیت ها و شایستگی های لازم را برای شناخت هرچه بیش تر و عمیق تر زوایای نهان مانده ی ادب فارسی در خود گرد آورد و احیانا از همین رهگذر به علوم حکمی و فلسفی و اندیشه های کلامی هم علاقمند شده بود. نیک می دانست که شناخت فرهنگ ایران به جامعیتی هرچه گسترده تر نیاز دارد. او بسیار می خواند و جز به لزوم نمی نوشت. گذشته از جنبه های علمی، در وجود او حقیقتی دیده می شد که بر جذابیت شخصیت وی می افزود.
استاد دادبه شخصیتی آرام و مهربان داشت و با وجود مهارت در سخن گویی و خطابه، گزیده گو بود و معلوم بود که در تدریس و تقریر نیز روشی خاص خود دارد و متعهد است تا مطلب را بر دانشجویان و علاقمندان به درستی روشن کند. با این همه چون سخن به ایران و فرهنگ ایران و زبان فارسی می رسید، به جوش وخروش درمی آمد و سخنش که از دل و جان می جوشید، حال وهوایی عاشقانه می یافت و به راستی که عاشق و واله ی ایران بود و در این راه هیچ بیمی به دل راه نمی داد و از هیچ ملامتی هراس نداشت. عشق به ایران در او موضوعی بسیار فراتر از حب وطن بود و از سالیان دراز پژوهش و تفکر سرچشمه می گرفت. فرهنگ ایران برای او امری انسانی بود و با تفکر و عواطف انسانی پیوند داشت و از تعصب و خشونت فرسنگ ها دور بود.
برای مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی مایه ی افتخار است که از حدود سه دهه قبل از وجود مغتنم وی در مدیریت بخش ادبیات برخوردار بودیم و دکتر دادبه در مقام عضو شورای عالی علمی نیز پیوسته ما را از نظرات خود بهره مند می کرد. واپسین فعالیت گسترده ی وی در مدیریت بخش، نظارت بر طرح تهیه و تدارک قسمت های مختلف مقاله ی «سعدی» بود که می خواست از هر جهت معرّف شیخ اجل سعدی شیرازی باشد و وجوه مختلف شخصیت شاعر و حکیم بلندآوازه ی ایران را نشان دهد. افسوس که دست اجل مهلت نداد، اما از پیگیری های وی برای تألیف مدخل سعدی پیداست که از اندیشه ی سعدی غافل نبود و شمع وجود نازنین او با فکر به سعدی به خاموشی گرایید.
فقدان او برای عالم پژوهش در باب ایران و زبان فارسی به راستی خسارت بار است و زمان هرچه بیش تر بگذرد، بار این امصیبت سنگین تر می شود.»
فتح الله مجتبایی، استاد دانشگاه نیز ابتدا با خواندن بیت «همگی گفتم که خاقانی دریغاگوی من باشد/ دریغا من شدم دریغاگوی خاقانی» اظهار داشت: گاهی دریغاگویی نیست و به داغ دیدگی می رسد. زمانیکه شنیدم دادبه دنیا را ترک کرده، یکی از داغ دیدگی های زندگی ام زنده شد و این را گفتم «داغ ها دیدم در این عمر دراز ای بسا نفرین بر این عمر دراز» برای و من دوستان علاقه طولانی داشتم، ارتباط جانی و حیاتی پیدا می کردم و یکی از آن اشخاص دکتر دادبه بود.
او سپس درباره ی آشنایی اش با اصغر دادبه از دانشکده الهیات تا همکاری اش در مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی گفت و اشاره کرد: الفت و دوستی عمیق بین من و او شکل گرفت و گاهی در منزل هم را می دیدیم، تا این اواخر در ماه دوسه بار هم را می دیدیم. از فکر و ذوق ادبی ایشان و تشخیص ایشان لذت می بردم. طبع شعر داشت و اشعار طنزآمیز می گفت و مجلس را گرم می کرد. دادبه مجسمه محبت و مجسمه فهم بود و چنین آدمی کم در زندگی ام دیده ام.
سید عباس صالحی، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی نیز در سخنانی با تسلیت درگذشت دادبه، اظهار نمود: اصغر دادبه درس آموخته فلسفه بود اما تعلق ویژه به ادبیات داشت و این تعلق تا انتهای عمر همراهش بود. به نظر، تعلق او به ادبیات از منظرها و دریچه های مختلف بود و یک بخش قابل توجه آن عشق عمیق او به ایران بود.
او اشاره کرد: ایران جایگاه خاصی در منش و روش و منطق نظری و عملی استاد عزیز ما داشت. ایشان حس می کرد ادبیات تجلی ایران از زاویه های مختلف است. در همه تمدن ها و ملت ها ادبیات آن ملت جایگاهی دارد، اما در ایران ادبیات هم میوه ایران است و هم شاخ و برگ ایران و هم ریشه ایران است. شاید کمتر ملت و تمدنی را بتوانیم بشناسیم که ادبیات چنین جایگاهی برایشان داشته باشد. در ایران ادبیات چنین جایی را دارد.
وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی در ادامه بیان نمود: استاد دادبه در نوشته ها و سخنرانی هاش به این نکته توجه داشت که ادبیات هسته هویت ایرانی است، اگر این هسته را از هویت ایرانی بگیریم ایران و ایرانی باقی نمی ماند، از این جهت این تعلق خاطر را نشان می داد.
او اضافه کرد: همینطور استاد دادبه به این نکته توجه داشت که ادبیات زبان حکمت ایرانی ست؛ حکمت ایرانی در طول هزاران زبان خودرا ادبیات برگزید. این یکی از تمایزها و امتیازهای تمدن ایرانی است که چنین زبانی را برای حکمت خسروانی خودش برگزیده است. شعر هم پیش از اسلام و هم پس از اسلام، زبان حکمت ایرانی ست. وی در مقالات خود به این نکته توجه داشت که در نظریه اخلاقی، حکمت ایرانی کم آزاری است. در حقیقت کم آزاری نظریه اخلاقی حکمت ایرانی ست. در تمدن یونانی با نظریه اعتدال، در حکمت ارسطویی یا نظریه دانایی در نگاه سقراطی افلاطونی بنیان اخلاقی خودرا ساخت اما در ایران و حکمت ایرانی کم آزاری است و به تبیین استان به مفهوم بی آزاری است. به دیگران آزار نرساندن چه محیط زیست و طبیعت و چه انسان. این مورد از ایران به ادیان و فلسفه های هندی و غیره سرایت کرد است. استاد دادبه به ادبیات تعلق پیدا می کرد و تمام عمرش را به نحوی برای ادبیات صرف کرد.
سیدعباس صالحی در ادامه اشعاری از اصغر دادبه را درباره ی خلیج فارس خواند.
نصرالله پورجوادی، استاد فلسفه با تسلیت درگذشت دادبه بر طبق متنی مکتوبی که نوشته بود، اظهار داشت: «امروز بامداد که می خواستم خودم را برای سخنرانی آماده کنم و چند جمله ای در سوگ دوست عزیزم، اصغر دادبه بگویم، ابتدا خاطراتم را مرور کردم، خاطراتی که از سال ۱۳۴۸ از پادگان فرح آباد تهران شروع و یاد ملاقات های با وی در مرکز نشر دانشگاهی داشتم و گعده هایی که با دوستان مشترکمان داشتیم و این سالیان اخیر که گاهی در خانه وی در قمصر مهمانش بودم و سپس این چند ماه اخیر و بیماری او، ضعف و ناتوانی روز افزون وی در پیش چشمانم می آمد. و آن چه در دلم می ماند، حسرت بود. دراین میان به یاد کلیپی افتادم که مدتی پیش دیده بودم؛ خانمی می گفت ما همه عریان به این دنیا می آییم، با دست خالی درحالی که هیچ چیزی با خود نداریم و بعد هم یکی ما را شست وشو می کند و روزی که این دنیا را ترک می نماییم لخت و عریان با دستان خالی، یکی ما را می شوید و سپس در گور می گذارند.
این نشان میدهد ما هیچ چیز در دنیا نداشتیم که متعلق به ذات ما باشد، قدرت و شناخت و علم و چیز مادی و لباس و ملک نداشتیم و زمانیکه می رویم چیزی با خود نمی بریم، همه چیز موقتی است، همه چیز عاریتی است، حتی زندگی ما، چون این زندگی را از ما می گیرند و ما را به خاک می سپارند.
قدما به موقتی و عاریتی بودن زندگی خیلی توجه داشتند. ما زندگی را در جان می بینیم و جان را یکی اجزای اصلی وجود خودمان می انگاریم. انسان از دو چیز جسم تشکیل شده است، جسم و بدن، جسم و جان یا ماده و جان که همان گوهر زندگی است. جان مایه زندگی است و با رفتن جان از بدن، زندگی ما هم به آخر می رسد. ما باور داریم به هنگام مرگ، زمانیکه جان از بدن می رود، در واقع انسانیت و هویت انسانی را از دست می دهیم ولی در قدیم این گونه فکر نمی کردند و حتی امروز هم خیلی ها این گونه فکر نمی کنند، از نظر آنها وقتی زندگی را از انسان گرفتند، این گونه نیست که هویت انسانی خودرا از دست بدهد. هویت او می ماند. خودِ او می ماند. بعضی ها باور دارند حواس او هم هنوز با او هست و به همین خاطر وقتی مرده را در گور می گذارند، در گوشش شهادتین را تلقین می کنند. شیعیان اعتقاد به امامان را هم تلقین می کنند تا مرده یادش باشد که به سؤال نَکیر و مُنکَر چه جوابی بدهد.
قدیمی ها معتقد بودند که انسان وقتی می میرد هویت خودرا از دست نمی دهد، بعضی ها معتقد بودند حتی حواس و شعور او به نحوی با او می ماند، زندگی در هنگام مرگ از انسان گرفته می شود ولی زندگی امر ذاتی نیست، از ذاتیات نیست، بلکه عرضی است. زندگی هم مثل قدرت و مال و منال عاریتی است و مانند لباس است، انسان لباس را از تنش در می آورد ولی هویت او از دست نمی رود، او می ماند. بعد زندگی در شب اول قبر بطور موقت به انسان برمی گردد. در قیامت هم زندگی باردیگر به انسان برمی گردد. پس زندگی امری عاریتی و عرضی است.
در مزدیسنا، زردشتیان معتقد بودند که انسان در هنگام مرگ، هویت و خود واقعی خویش را از دست نمی دهد. شب سوم همان خودی که به آن دئنا گفته می شود، به روان نیکان ظاهر می شود. حکما و عرفا حتی به منظور زندگی مراتبی قائل بودند. زندگی از نظر ایشان درجاتی داشت، زندگی معمولی، زندگی ضعیفی بود و این زندگی می توانست شدت و قدرت غنای بیشتری داشته باشد. در حقیقت هدف انسان در زندگی تقویت و شدت بخشیدن به کیفیت زندگی بود. وقتی کیفیت زندگی بالاتر می رفت، به زندگی دیگر تبدیل می شد که به آن زندگانی می گفتند.
فرق زندگی و زندگانی این بود که زندگی چیزی است که علتش بیرون از خودش بود. زندگی را به ما می دهند و از ما می گیرند، زندگی از خود ما نیست، زندگی عاریتی علتش بیرون از خودش است اما زندگانی، زندگی ای است که علتش در خودش است به همین دلیل موقتی نیست و جاودانه است. زندگانی، زندگی در ساحت مینو است. ما در فلسفه ایران شهری گیتی داریم و مینو داریم. در گیتی زندگی می نماییم و اگر این زندگی را از حیث کیفیت ارتقا دهیم به ساحت مینو وارد شویم به زندگانی ای تبدیل می شود که هیچگاه نمی میرد؛ چونکه علت زندگی او، از خودش است. اصطلاحا می گویند قائم به ذات است. ذات نمی میرد و قیام او به خودش است نه به غیر. ما زنده ایم به لطف کسی دیگر، کسی که خود از حیات باقی برخوردار است، عین حیات است. حیات ما، حیاتِ بالله است، او الحی است و القیوم.
عرفانی ما به زندگی مینوی که همان زندگانی است، زنده دلی می گفتند. زنده دل کسی بود که از حیات مینوی برخوردار شده باشد. انسان در زندگی معرفت و شناخت خودرا از دریچه حواس به دست می آورد اما در زندگان از دریچه دل. کارِ دل شهود است. راه عرفان راه زندگانی و راه رسیدن به زندگانی است. مانی را گفته اند که زنده تر بود؛ یعنی می توانست مریدان و طالبان را به زندگانی برساند. حضرت عیسی هم که مرده زنده می کرد، زنده گر بود. کلمه زندیق هم اصولا یعنی زنده گر. مانی را زندیق می خوانند، منظورشان همان زنده گر بود.
زندیق امروز معنای بدی پیدا کرده اما اصولا معنای بدی نداشته است.
برگردم بمنظور عرضی بودن زندگی و عاریتی بودن و موقتی بودن آن، ما وقتی متولد شدیم و زندگی را در آغوش کشیدیم یا زندگی ما را در آغوش کشید، هیچ قدرتی نداشتیم. لخت و عور با دستان خالی ولی مشت کرده. ولی کم کم قدرت پیدا کردیم و توانا شدیم و جوان بودیم و با زور جوانی خدا را هم بنده نبودیم، تولید مثل کردیم و بعد افول آغاز شد پیری سراغمان آمد و ضعف و ناتوانی کم کم وجود ما را دربرگرفت. و من هفته ها و روزهای آخر زندگی دوستمان، دکتر دادبه را به یاد می آورم، می گفتند هیچ چیز نمی خورد، نمی تواند بخورد، نشسته و به زمین چشم دوخته بود و نیم نفسی می کشید. قدرت این که کامل نفس بکشد، نداشت. ما روزهای جوانی را باهم دیده بودیم، روزهایی را من و وی در اوج قدرت جسمانی و ذهنی و فکری بودیم، در دوران سربازی و در پادگان وقتی باهم می دویدیم. در مرکز نشر دانشگاهی می آمد و باهم صحبت می کردیم و وقتی پشت میکروفون می رفت و با شدت و حدت از زبان فارسی و از ایران عزیزش و ایران عزیزمان دفاع می کرد. و بعد دریغا همه را از او گرفتند، از تمامی ما می گیرند. روز گذشته نوبت او بود و فردا نوبت من و پس فردا نوبت شما. این سرنوشت ماست. روزی لخت آمدیم با دستان خالی و کسی هم ما را شست و شو دادم و روزی هم همانطور که آمدیم خواهیم رفت.»
سیروس شمیسا، استاد زبان و ادبیات فارسی نیز متنی احساسی همراه با شعر و مرثیه برای دادبه خواند.
وی در این متن به روزهایی اشاره داشت که بنا به دلایلی به مرکزی می رفت که دادبه هم آنجا بستری بود و در ادامه ی آن اظهار داشت: مرا نمی شناخت اما گاهی نگاه مبهم و دردآلود داشت. چندبار برای او ابیاتی خواندن ولی عکس العملی نداشت. اساسا دوستی من باو بر محور شعر و شاعری آن هم از نوع رمانتیک پا گرفته بود. من هم مثل او اشعار رمانتیک امثال حمیدی شیرازی، نورانی وصال، فخرالدین مزارعی را دوست داشتم.
وی همینطور در این سوگ نوشته ضمن اشاره به این که دادبه بگونه ای شعر می خواند که آدمی را مجذوب خود می کرد، اظهار داشت: دادبه در واقع شاعر بود، هرچند شعر نمی نوشت. گویی مصداق این بیت بود که من سال ها پیش گفته بودم «شاعر بی شعر بود، شعر بی تفسیر بود/ نقش بی نقاش یا نقاش بی تصویر بود».
شمیسا در آخر این متن اظهار داشت: در آخرین دیدار وقتی او را به شمال می بردند، چندی او را نگریستم و در درون خود با دشواری گریستم. دیری نگذشت که جنازه او را از رشت به تهران آوردند و به خاک سپردند و همه چیز به یک باره به اتمام رسید.
پریسا سنجابی، پژوهشگر و مشاور اصغر دادبه در دایرةالمعارف بزرگ اسلامی در سخنانی مکتوب اظهار داشت: اولین اردیبهشت بدون حضور استاد دادبه! اردیبهشتی بدون خوانش شیرین از سروده ها و حکمت های سعدی و به دور از هیاهوی دانشجویانی که برای تبریک روز و هفته معلم به دور ایشان حلقه می زدند. غیبتِ او، تنها فقدانِ یک نام در فهرستِ استادان نیست، بلکه خاموشیِ چراغی است که سال ها مسیرِ پُرفرازونشیبِ پژوهشِ ادبی را برایِ نسل هایِ بسیاری روشن نگاه داشته بود. با این همه، بر خود می بالم و این افتخار را غرورآفرین می شمارم که قریب دو دهه از درخشان ترین و سازنده ترین فصل هایِ عمرِ پژوهشی و اندیشه ورزی ام را در سایه سارِ حضورِ این استادِ دردانه سپری کرده ام. دو دهه ای که هر روزش درسِ جدیدی بود، نه در چارچوبِ کتاب هایِ درسی، بلکه در مکتبِ زندگیِ علمیِ استادی که پژوهش را نه شغل، که عبادتی می دانست و هر کلمه را چون تکه ای از پازلِ حقیقت می کاویید. به یاد دارم آن روزهایی را که دانش آموخته ای کم تجربه بودم، تازه از فضایِ خشک و ساختاریافته دانشگاهیِ به عرصه لطیف و بی کرانِ ادبیات قدم نهاده بودم و تشنه یادگیری، اما سرگردان در میانِ انبوهِ پرسش ها. حضرتِ استاد، با گشاده روییِ بی آلایش و تواضعی که گویی میراثِ زنده دیارِ کویری اش بود، نه فقط راهنمایِ من، که پناهگاهِ فکریِ من شد. استاد با تشویق های ضمنی و بس موثر، به شاگردِ نوپا جرأتِ پرسشگریِ بی پروا می بخشید.
در این گذرِ زمان، نه فقط دانشِ من افزون گشت، که جهان بینیِ پژوهشی ام نیز در کوره نگاهِ تیزبین و روشنگرِ ایشان پخته شد و صیقل یافت. از حیرتِ آغازینِ شاگردی به پرسش گریِ مسئولانه، و از پذیرشِ منفعلِ متون به خوانشِ انتقادی و خلاقِ آنها رهنمون گشتم.
بی شک باید گفت دکتر دادبه استادی نه کم نظیر، که بی نظیر بودند. در نهایتِ متانت و مناعتِ طبع، و وقار. با نگاهی پژوهشی که ریشه در خرد غریزی و تیزهوشیِ ذاتی داشت، به قضایایِ ادبی می نگریست. او به متن ها نه به عنوانِ مجموعه ای از واژگانِ مرده، که به مثابه جان هایِ زنده ای می نگریست که در بسترِ تاریخ و فرهنگِ این سرزمین نفس می کشند. روشِ وی در خوانشِ متون، ترکیبی بود از دقت، ذوقِ شاعرانه و ژرف نگریِ فلسفی؛ سه گانه ای که هر یک به تنهایی کافی بود، اما در وجودِ ایشان چون حلقه هایِ زنجیری استوار، یکدیگر را تکمیل می کردند و هر پژوهش را از سطحِ گزارشِ صرف، به پهنه کشفِ معنایِ نهفته ارتقا می داد. در ذهنِ مشکل پسندِ او، هیچ چیزِ نیمه کاره ای نمی گنجید، هر پژوهش باید به کمال می رسید، هر تحلیل باید از مرزِ ظن فراتر می رفت و هر واژه باید در جایگاهِ حقیقیِ خود می درخشید. این کمال گراییِ متین، هیچگاه به وسواسِ آزاردهنده بدل نمی شد، بلکه به روشی تربیتی بدل می گشت که شاگرد را وامی داشت تا از سطحِ پذیرشِ منفعل عبور کند و به تولیدِ اندیشه مستقل گام بردارد. جوهرِ وجودیِ او، سرشار از حرکتی بی وقفه به سویِ کمال بود؛ نه کمالِ نمایشی، که کمالِ درونیِ استواری که ریشه در عشق به ادبِ پارسی و مسئولیتِ فرهنگی داشت.
این بزرگمرد، آمیزه ای نادر از ایران دوستیِ خالص، احاطه بی بدیل بر منابعِ ادبی و متونِ نظم و نثر، قوتِ استنباطِ منطقی، حافظه شگرفِ تصویری و متنی، و دقتِ نظریِ خیره کننده بود.
ادبِ پارسی، این گنجینه جاودانِ فرهنگ و هویتِ ایرانی، بی شک وامدارِ همتِ والایِ این استادِ فرزانه است. هر صفحه ای که امروز در مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی با دقتِ بیشتری خوانده می شود، هر متنی که با روشی نظام مند ویراسته می گردد، و هر پژوهشی که با اصالت و استواریِ بیشتری پایه ریزی می شود، ردپایی از روشِ استادانی چون دادبه در خود دارد. او نه فقط معلمِ ادبیات و فلسفه بود، که معمارِ اندیشه ای بود که می کوشید پیوندِ ناگسستنیِ میانِ گذشته پرافتخارِ ادبی و آینده پویایِ پژوهش را استوار سازد. نامِ او حالا نه فقط در کتاب ها، که در ذهن ها، در روش ها و در سیره شاگردانی زنده است که راهِ او را با همان جدیت و همان عشق ادامه می دهند. باشد که این سطور، نه پایانِ ستایش، که آغازِ یادآوریِ رسالتی باشد که بر دوشِ هر پژوهشگری نهاده شده است و در آخر پاسداشتِ میراثِ استادان، نه با اندوهِ و سوگ محض، که با استمرارِ راهِ آنان، با صیانتِ از روشِ پژوهشیِ اصیل، و با تربیتِ نسل هایی که ادب را نه میراثیِ خاک خورده، که آینه ای برایِ اندیشیدن به فردا بدانند.
روحش شاد و یادش گرامی باد.»
در این مراسم، سرمد قباد، پزشک نیز گزارشی از پرونده پزشکی اصغر دادبه عرضه داد.
این مطلب را می پسندید؟
(0)
(0)
تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب